رندومیجات بنده

رندومیجات بنده

وبلاگ رندوم بنده که فعلا نمیدونم چیکارش باید بکنم..

دنبال کردن
jooje

عروسکای خوشگلی که فقط ازشون یدونه موجود داریمpixel
اون خروس کوچولو رو برای من بافته اون بزرگه رو برای کیف خودش.. «آبجیم»
البته الان داره حرص میخوره که داره تاریخ میخونه و من اینجا دارم سریالمو میبینم pixel
دیروز طی یه حرکت ابتکاری هر چی خواستم حلقه اتصالو با لحیم وصل کنم نشد نمیدونم اصلا شدنیه یا نه صرفا چون حلقه ها باز نشن خواستم از این روش استفاده کنم که اونم عملی نشد!
کلا با هویه و لحیم مشکل دارم اول اینکه هویه تا داغ شه و عمل کنه جون به لب میشم بعدم نوکش قشنگ داغ نمیشه همش از کنارش میزنم تا ذوب کنه، پریزم از ایناس که محافظ داره بعد از کلی جنگولک بازی میتونم درست وصل کنم به پریز.. «هنوز قلق کار با هویه دستم نیومده ببینم چطوریه»
* عروسکا هر چی سبکم باشن بعد یمدت میگذره یا نمیدونم چی میشه یجا که گیر میکنن یا چی یهو میبینم حلقه و جاکلیدی هست ولی عروسک نه.. امسال سر همین عید دیدنی عروسک جوجه خوشگلمو گم کردمTT

jingulijat

دیروز بالاخره بعد از تلاش گسترده منو آبجیم تونستیم به نتیجه مطلوب برسیم و کیف یه وری که خیلی لخت بود رو با استیکرای رندوم که از رحمتیک پینترست مونده بود تزیین کردیم..
اون پیشی کوچولو بعنوان آویز و بقیه استیکرا با سنجاق سینه خام چسبوندیم روش؛
(پشتو روشو لمینت کردم که چیزیشون نشه و محکم وایسن رو پارچه)
آبجیم علاقه خاصی به گربه.. نه کلا هر موجود زنده ای سگ، گربه، زنبور، عنکبوت، جیرجیرک،و.. بغیر انسان داره (البته بجز انسان های زیبارو که نقطه ضعفشه)
اکانت کالافشم آیدیش همین بود البته سر جایزه و اینا قبل همین جنگ اکانتشو به فنا داد و چند روز با اکانت لول پایین بنده سر کرد.. (که قبلش افت شان بود براش باهام بازی کنهpixel)
* البته ناگفته نماند که بنده در این راه دو تا انگشتام جراحت پیدا کردن و به پاس از اینهمه تلاش و کوشش فراوانم دو تا بافتنی فینگیلی به بنده عطا نمود..«تصویر آخر»pixel

وقتی راجب وضع الان فکر میکنم و میبینم که اینجا خیلی آرومه و یجورایی انگار از ایران نیست یجور حس آرامش در عین حال ناراحتی و شرم دارم بقول مانی تو آخرین ویدیو تکتاکشون که میگه وقتی صدای بمب و جنگنده رو میشنوی و یلحظه نفستو حبس میکنی و منتظری، بعد اینکه میبینی بمب یه جای دیگه خورده و صداش دوره، یه نفس راحت میکشی ولی همون لحظه به این فکر میکنی که الان ممکنه یکی دیگه بدبخت شده باشه و زندگیشو، دار و ندارشو از دست داده باشه، یه حس ناراحتی همراه با شرمی میاد از اینکه احساس راحتی میکنی.. «من کل روزمو با همون حس یه لحظه مانی طی میکنم»
من یه همچین حالتیم در عین حال که دارم روال عادی زندگیمو طی میکنم نه میتونم به زندگی عادی فکر کنم، نه کاری از دستم برمیاد برای کسایی که تو این جنگ صدمه دیدن، هم میخوام از اخبار جنگ خبر داشته باشم همم نمیتونم اخبار جنگو تحمل کنم و به همین بیخبری خوش خبریم ادامه میدم، یجوریه که نه میتونم بگم ببخشید که من هنوز جنگنده ندیدمو صداشو نشنیدم یا صدای بمب به گوشم نخورده و حتی نمیتونم تصور کنم که چطوریه یا ببخشید که شما آسیب دیدی و ما تو آرامشیم یا نمیشه گفت امیدوارم اینجام بمب بخوره بتونم درکتون کنم! 
یه حس درموندگی که فقط میتونم بگم خیلی حال گندیه!
امیدوارم زودتر این سایه جنـ/ـگ از رو کشورمون بره کنار..

وودی صدام کنید، فردی کنجکاو هستم !
تازه اومدم اینجا، نمیدونم اینجا رو قراره ادامه بدم یا برگردم بیان.. «که دیگه نیست!»

فراری از هر گونه موجود متعصب که فقط خودشو حق میبینه و بقیه رو باطل!
اگه دیدگاه من براتون سواله، باید بگم طرفدار ایرانم، ایران مقتدر و یکپارچه.. نه به اجنبی نه به پهلوی و توله هاش و نه به وطن فروشای امثال پهلوی چشم دوختم که کاری برام بکنن و همچنین بیزارم از افرادی که به وقت جنگ و ریختن خون ملت بیگناه ایران، کل کشیدن و احمقانه برای شادی دل یسری دم تکون دادن !

 
من برنامه نویس نیستم و چیزایی که راجب کد و اینا میزارم یا آموزش میدم یا ابزار میسازم صرفا خروجی هستش که با هوش مصنوعی درآوردم و اگه مشکلی داشت یا پیشنهادی داشتید ممنون میشم راهنماییم کنید^^
* یه چسه html و css میدونم اونم برای تغییر قالب وبلاگ..

 

woody work . ir